توریست‌

با فرزاد درباره‌ی هگل حرف می‌زدیم. بیش‌تر او می‌گفت و من می‌شنیدم. دقت نظر و کل‌نگریش را در کم‌تر کسی از دانشجویان فلسفه دیده‌ام. در مواجهه با آرای یک فیلسوف برعکس خود من و بسیاری از دانش‌جوها خودش را در پیچ و خم نظرات آن فیلسوف گم نمی‌کند. بیش‌تر افق نظر، منطق و مقصد آن فلسفه را می‌بیند و به همین خاطر در تطبیق فلسفه‌ها، به نکاتی توجه می‌کند که تا آن موقع برایم روشن نبوده است.

نکته‌ای را گفت و نظر من را خواست. گفتم برایم جالب است. چند لحظه سکوت کرد و گفت «جالب بودن کافی نیست.»

گمان می‌کنم به نظرش می‌رسید که مثل یک توریست برخورد می‌کنم و این نوع برخورد مشکلی را حل نمی‌کند.

خوش‌حالم که در جا و زمان مناسبی با فرزاد امینی آشنا شده‌ام. به گمانم اگر چند سال قبل‌تر یا جای دیگری بود، امکان هم‌زبانی‌ نداشتیم.

  
نویسنده : آرش حکمیان ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳
تگ ها :


هویج

زنگ تغذیه (!) در ظرف غذاش رو باز کرده و اشک توی چشم‌هاش جمع شده.

از سر جایم بلند شدم و رفتم بالای سرش «چیه پسرم، چی شده؟»

- اجازه خانوم، آخه مامانمون خوراکی برامون هویج گذاشته.

- چه قدر خوب. هویج خیلی خوبه، خیلی خوش‌مزه است. می‌دونی چه‌قدر مقویه؟ برای چشم‌هات خوبه. رنگش رو ببین چه‌قدر قشنگه. مامان حتماً خیلی دوستت داره که برات هویج به این خوبی گذاشته.

- اجازه خانوم، آخه ما دندون نداریم.

کلاس اولی هستند و هر کدام چند تا از دندان‌های شیریشون افتاده.

آن یکی یک سیب زرد به اندازه‌ی گردی سرش دستش است. یکی دیگر یک بله‌ی بزرگ نان و پنیر که نانش یک نصف بربری از صبح مانده است.

 

  
نویسنده : آرش حکمیان ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٧
تگ ها :


چه می‌پرسی، یا چیزهایی که از من می‌دانی به چه دردت می‌خورد

دو سال قبل بعد از دو سال درس دادن در یک مدرسه‌ی راهنمایی غیر انتفاعی از گزینش منطقه برای مصاحبه احضارم کردند. عصر زنگ زدند و گفتند برای فردا صبح ساعت هفت و نیم آن جا باشم.

- شب‌های قدر کجا می‌روی؟

جواب ندادم. گفتم فکر نمی‌کنم که این مسئله ربطی به آن‌ها داشته باشد. گفتم چرا سؤال‌هایی نمی‌پرسی که به توانایی من در برخورد با بچه‌ها یا درس دادنم مربوط بشود؟

برآشفت. کمی بگو مگو کردیم.

دل‌نگران از دست دادن آن کار نبودم. به درخواست مدیر مدرسه که از دوستان قدیمیم بود در آن مدرسه درس می‌دادم. دو سه منبع درآمد دیگر هم داشتم؛ در جلسه‌ی مصاحبه راحت بودم.

  
نویسنده : آرش حکمیان ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٧
تگ ها :


محمدرضا شاه پهلوی هم همین را گفت

اپیزود اول

دوستم می‌خواهد برود کانادا. گفتم کجا؟ همین‌جا بمان، آسمان همه‌جا همین رنگ است و... باقی قضایا.

گفت نیست، آسمان همه جا همین رنگ نیست. گفت جایی می‌خواهد برود که مجبور نباشد از هزار و صد نفر برای کار کردنش مجوز بگیرد.

 

سه نفرند که می‌خواستند یک مؤسسه‌ی فرهنگی تأسیس کنند. هیئت مصاحبه کننده که ظاهرا از اعضای یکی از مؤسسات وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی اند، بهشان مجوز ندادند. چون تشخیص دادند که دوستان ما برای فرار از مالیات است که می‌خواهند چنین مؤسسه‌ای را ثبت کنند.

گفتم می‌توانی به جای مؤسسه‌ی فرهنگی بروی سراغ  ثبت شرکت‌ها.

گفت کارهایی که ما بلدیم را نمی‌گذارند با مجوز شرکت انجام بدهیم.

کارشان نشر و فیلم‌سازی و برگزاری کلاس‌های آموزش همین‌ها است.

اپیزود دوم

داستان را برای یکی دیگر از دوستانم تعریف کردم. گفت کسی که به خاطر صادر نکردن یک مجوز ساده‌ می‌خواهد برود خارج، همان بهتر که برود.

اپیزود سوم

فرض کنید که نروند و بمانند. از این به بعد با پرونده‌ی عدم صلاحیتی که وازرت فخیمه براشان خلق کرده چه کنند؟

  
نویسنده : آرش حکمیان ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٧
تگ ها :


کارآگاه

دوستی پیغام گذاشته که دستت رو شد، تو آرش نیستی و خانم معلم دبستانی هستی و از این حرف‌ها.

برای خودم مشخص است که خانم معلم کلاس اول دبستان نیستم. شب‌ها که می‌رسم خانه، همسرم که خانم معلم کلاس اولی‌ها است، کلی قصه از ماجراهای آن روزش دارد. می‌گوید و یک‌ساعتی می‌خندیم.

این داستان‌هایی که درش یک دبستان با یک خانم معلم هست، بعضی از همین خاطرات روزانه است.

  
نویسنده : آرش حکمیان ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٢
تگ ها :


به این بچه‌ها چه یاد می‌دهند، یا یاد بگیریم که چه گونه در خانه حرف بزنیم

اجازه خانوم، اینا دندون مصنوعیشون رو در‌آورده‌ن.

نه خانوم، اجازه خانوم، دندون طلامون افتاده.

چی؟ دندون طلات؟

آره خانوم، ببینید.

رفتم بالای سرش تا ببینم چه می‌گوید. یک روکش نقره‌ای دندان دستش بود. گفتم دهانش را باز کرد، پنج تا از دندان‌های شیریش روکش داشت.

  
نویسنده : آرش حکمیان ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٢
تگ ها :


بی‌بال پریدن

معلم: پرنده‌ها چرا پرواز می‌کنند؟

بچه‌ها دستشان تا توی چشمت می‌رود (یاد مهدی به‌خیر) و خانم اجازه، خانم اجازه می‌گویند.

- تو بگو.

- خانم اجازه، چون عاشقن.

  
نویسنده : آرش حکمیان ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٠
تگ ها :


کی کجا می‌نشیند

دبیرستان که بودیم بچه‌ها سر کلاس چیز می‌خوردند؛ میوه، نوشابه، ساندویچ، بیسکوییت یا حتا غذای ظهرشان را که توی این فلاسک‌های بزرگ غذا می‌آوردند.

پرتقال را پوست کنده بودم، معلممان برگشت طرفم، هول کردم، پرتقال را درسته گذاشتم توی دهانم و بلعیدم، سعی کردم که ببلعم. کره‌ی نارنجی رنگ آب‌دار با چهار پنج سانت قطر توی گلوم گیر کرد. نفسم بالا نمی‌آمد. با یا بی‌اجازه دویدم بیرون. پایین نمی‌رفت، بیرون هم نمی‌آمد. توی آب‌خوری یک لیوان آب را ریختم توی دهنم، همه‌ش ریخت بیرون. داشتم خفه می‌شدم. دهنم را گذاشتم لب شیر و با دستم محکم به دهنه‌ی شیر فشارش دادم. بعد شیر آب را تا ته باز کردم. دهنم پر آب شد و لپ‌هام باد کرد. فشار آب کار خودش را کرد. پرتقال درسته تا معده‌م رفت پایین.

 

معلم شده‌ام. پانزده سال بعد. سر کلاس برگشتم دیدم یکی دارد غذا می‌خورد. از کلاس انداختمش بیرون.

  
نویسنده : آرش حکمیان ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٩
تگ ها :


بی‌نوایان

بیش‌تر کارش بیرون از دفتر است. ظهر خسته و کوفته و هلاک می‌رسد. کفش و جورابش را در‌ می‌آورد با دم‌پایی راه می‌رود.

یک‌بار مؤدبانه اعتراض کردم. می‌دانم که این نوع اعتراض‌ها مؤدبانه‌اش هم برخورنده است. گفت «خب، خسته‌ام دیگه.»


خسته است و بوی کفش و جوراب و پا روی لایه‌های درونی مغزم می‌ماسد.

  
نویسنده : آرش حکمیان ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٥
تگ ها :


از پشیمانی‌ها

سوم دبستان بودم. روزنامه‌ی دیواری درست می‌کردیم. چهار پنج نفری زنگ‌های تفرح و بعد از زنگ خانه می‌نشستیم، می‌نوشتیم، می‌کشیدیم، رنگ می‌کردیم. هر روز آخر کار کاغذ صد در هفتاد را لوله می‌کردم،‌ دورش کش می‌انداختم، می‌بردم خانه.

دو روز مانده به آخر کار، یکی از بچه‌ها خواست روزنامه را ببرد. گفتم نه. توضیح داد خاله‌اش از شهرستان آمده خانه‌شان، می‌خواهد روزنامه‌ را ببرد به خاله نشان بدهد. مخالفت کردم. گفت این کار همه است و نوبتی هم اگر باشد نوبت او است که آن مقوای سفیدرنگ را ببرد خانه. نگذاشتم. گفت قول می‌دهد فردا صبح روزنامه‌ی دیواری را صحیح و سالم بیاورد مدرسه. گفت مگر چه می‌شود یک روز هم روزنامه دست او باشد. به گمانم پول مقوا و چسب وخنزر پنزرها را من داده بودم.

دست به یقه شدیم، شاید زورش نرسید. سردار فاتح، مقوای لوله شده به دست، رفتم خانه.

 

فرداش با انبانی از نصیحت‌های مادرانه، از خانه، رفتم مدسه. پیداش کردم، گفتم روزنامه را ببرد خانه. اصلا اگر می‌خواهد هر روز ببردش. گفت دیگر به دردش نمی‌خورد. خاله‌ برگشته بود شهرستان.

  
نویسنده : آرش حکمیان ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٦
تگ ها :


اضطراب؛ و تمام کارهایی که می‌کند

فقط در مدت دو ماه و یک روز رئیس قوه‌ی قضائیه، رئیس جمهور، نخست وزیر، پنج وزیر و بیست و هفت نماینده‌ی مجلس را با بمب‌گذاری کشته‌اند.

چه سالی است این سال 60 هجری شمسی. چه دهه‌ای است، دهه‌ی شصت.


دارم روزنامه‌های آن سال‌ها را ورق می‌زنم. اگر توانستی سری به آن روزها بزن.

  
نویسنده : آرش حکمیان ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٥
تگ ها :


تمام حراست‌ها

حراست دم در: با کی کار داری؟

ـ‌آقای حیرانی.

ـ چی کار داری؟ کارت خصوصیه یا کار اداری داری؟

ـ کار اداری دارم.

ـ معرفی نامه داری؟

ـ تلفنی هماهنگ کردم.

ـ اِه؟ تلفنی هماهنگ کردی، دیگه معرفی‌نامه نمی‌خواد؟

...

صبح قیامت. مامور حراست (اما نه دم در): آهای آقا کجا می‌ری؟ وایستا ببینم، پس کارت چی شد؟

 

 

  
نویسنده : آرش حکمیان ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٩
تگ ها :


قرمز آبی

ـ یک روان‌شناس داری به من بدی؟

ـ یکی توی جیبت هست.

ـ مال من قرمزه، آبیش رو می‌خوام.

  
نویسنده : آرش حکمیان ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٩
تگ ها :


این خودم هستم

این‌جا کتاب‌خانه‌ی ملی است. باید ترم هفت به بعد کارشناسی (لیسانس) باشی تا راهت بدهند و عضو شوی.

در دست‌شویی‌هاش مثل سرباز‌خانه‌ها است، مثل غذاخوری‌های بین راه.

پی نوشت: خدا را شکر که جنسش از فایبر گلاس یا همچون چیزی است، نوشته‌ها و شکل‌های با خودکار کشیده را زود پاک می‌کنند. 

  
نویسنده : آرش حکمیان ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٧
تگ ها :


از محبت‌ها

مواظب خودت باش.

دوست‌داشتنی ترین مواظب باش دنیا؛ صبح، وقتی که از خانه بیرون می‌آیم.

  
نویسنده : آرش حکمیان ; ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٥
تگ ها :


باز هم از بازار

مشتری خوبی است. چنته‌اش پر است، بالای قیمت می‌خرد و حساب و کتابش درست است. می‌گوید از این بار،  یک دانه‌اش را ، یک گرمش را یک جای دیگر پخش کردی، به یک خریدار دیگر دادی، من نمی‌خواهمش، نمی‌برمش. یا همه‌اش یا هیچ‌ چی.

همه‌ی بار را داده‌ام به کس دیگر.

پول‌لازم شده‌ام. جنسمان را نمی‌خری،‌ نابودمان که نمی‌خواهی بکنی؟

 

 

توی اتوبان روی این تابلوهای تبلیغاتی، بزرگ نوشته: خداوند عملی را که ذره‌ای ریا در آن باشد نمی‌پذیرد.

  
نویسنده : آرش حکمیان ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٩
تگ ها :


حساب

توی بازار با هم یک معامله‌ای کرده‌ایم. جنس را تحویل گرفته‌ام، چک شش ماهه داده‌ام. توی این مدت تو ورشکست شده‌ای،‌ مال مردم را خورده‌ای، سر سه چهار نفر کلاه گذاشته‌ای؛ فراری شده‌ای. حالا موعد چک رسیده، نقد می‌شود یا نه؟ تو که نمی‌خواهی سرت کلاه بگذارم؟

بیست و پنج سال قبل یک چشمش را داده، یک دستش را داده، جفت پاهاش را داده، اصلا هیچ کدام، فقط یک مدت از تپه ماهورها خودش را بالا و پایین کشیده؛ معامله‌ای کرده، طرفش هم تو نبوده‌ای . حالا، بیست و پنج سال بعد، سر تو را یک جایی کلاه گذاشته، خفتش کن بیندازش زندان، ولی چرا فکر می‌کنی چکش را پاس نمی‌کنند؟

  
نویسنده : آرش حکمیان ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٩
تگ ها :


خوب می‌خندیدند

سرجاشان، نشسته، ‌اسم و فامیلشان را می‌گفتند و دبیرستان قبلی‌ای را که بوده‌اند. خودش را که معرفی می‌کرد، چشم‌هاش نیمه‌بسته بود و زمین را نگاه می‌کرد. این طور موقع‌ها، که محجوبند یا خجالتی،  چیزی می‌گویم، متلکی بارشان می‌کنم،‌ نگفتم. وسط ساعت سوالی کردم، بغل‌دستیش زد به شانه‌اش و گفت «با توئه.»

آخر زنگ رفتم کنارش نشستم، گفتم تکلیفت را چه می‌کنی؟ گفت می‌نویسد. گفتم چه طور برامان می‌خوانی، گفت نمی‌تواند. پرسیدم بریل می‌نویسی، گفت آره. گفتم خوب، بریل بنویس. پنج خط تکلیف داده بودم،‌گفت پنج خطش کم می‌شود. گفتم تو بیست خط بنویس. گفت که آن را هم نمی‌تواند بخواند. ‌گفت آقا سخته. می‌نوشت ولی نمی‌خواند. دوستاش ‌خندیدند و توی سر و کله‌اش ‌زدند، می‌گفتند یک سال است که دارد سعی می‌کند بریل بخواند، نمی‌تواند.

مشکل هم‌کلاسی‌شان را عادی کرده بودند. با سکوت‌های سرد و سنگین دق دل نمی‌دادند به آدم. جزو مسائلشان بود. مثل اینکه توپ را نتوانسته توی تور بیندازد. یا کسی که هر روز ظرف غذاش را یادش می‌رود بیاورد؛ بالاخره روزی یادش خواهد ماند.

  
نویسنده : آرش حکمیان ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳
تگ ها :


نیکو و برگزیده

با گرسنگان بر زمین می‌نشست و غذا می‌خورد.  جزامیان را نیز از خود نمی‌راند.

روزی غذا می‌خورد، لقمه‌ای خود می‌خورد و لقمه‌ای به سگی که نگاهش می‌کرد می‌داد.

 

از فقر نمی‌ترسید، جزامی را نمی‌راند و در خورش سگ را با خود مساوی می‌داشت.

امام بود و در کودکی بر دوش محمد مصطفا می‌نشست. مدت کوتاهی حکومت کرد و مابقی را در همین احوال بود.

  
نویسنده : آرش حکمیان ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٧
تگ ها :


و انا الیه راجعون

روز و روزگار می‌گذرد و از چیزها کمتر چیز است که باقی بماند. همه فانی خواهد شد. این جماعت و غنیمت‌هایی که هروله کنان پی آن هستند نیز. ما نیز بیش و پیش از همه خواهیم مرد. دردهای ما هم تمام خواهد شد. من به نوبه‌ی خود مدت‌ها است که از هیچ مرجع و مأوایی در این دیار چشم یاری و دوران حول حق و عدالت ندارم، در شاخ پیروزی دمیدن و چون آوار بر سر مردمکان خراب شدن رسم آشنای این زمین است. اما چه کنم دلی است که می‌شکند و اشکی است که می‌ریزد. روایت فتح دوست‌داشتنیم بر باد فنا می‌رود. چه باک؛‌ خدا و آخرتی اگر باشد.

کورش علیانی گفت

شکوایه‌ی هم‌کاران روایت فتح

  
نویسنده : آرش حکمیان ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۳
تگ ها :